احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود میگرفت و در آن لحظات ترس عظیم همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد. اکنون فکر میکرد مرگ چقدر به او نزدیک است . ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شده است. بدنش میان زمین و آسمان معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد :
((خدایا کمکم کن)) ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده میشد جواب داد :((از من چه میخواهی؟)) خدایا نجاتم بده ((واقعا باور داری که من میتوانم تو را نجات دهم؟)) البته که باور دارم (( پس طناب دور کمرت را پاره کن ! )) یک لحظه سکوت......
و مرد تصمیم گرفت که با تمام نیرو به طناب بچسبد .
روز بعد گروه نجات اعلام میکند که جسد یک کوهنورد یخ زده را پیدا کرده اند . بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.......
او فقط یک متر از زمین فاصله داشت!
واقعا چه اتفاقی پیش میاد که در اوج اعتمادی که به خدا و کسایی که صلاح و مصلحتمون رو بهتر از خودمون میدونند به حرفها و صحبتهاشون گوش نمیکنیم........
به نظرم که با خودمون و آیندمون لج میکنیم. داستان زندگی من یکی که پر شده از این بی اعتمادیها و لجبازیها ....
مثل لجبازی اخیرم که داد تمام خانواده رو در آورد.......
زمستون پارسال بود . هرکس منو میدید از بابا و مامانم گرفته تا دوست آشنا که نازنین خانم موقع راه رفتن به جای اینکه به آسمون زل بزنی و ابرها رو نگاه کنی جلوی پاتو نگاه کن. منم که لجباز........
چشمتون روز بد نبینه.......... رسیدم جلوی پله های اتوبوس دانشگاه که پیاده بشم بازم رفتم تو حس و حال ابرها و حرکتشونو وضعیت جوی امروز و...... که همزمان با این سر به هوایی پاهامو هم تکون دادم تا روی پله اولی بذارم و مراتب پیاده شدنو به جا بیارم ....... اما پاهام به پله اولی که نرسید هیچ به دومی هم نرسید ....... و افتادم روی زمین....... آخ چه دردی داشت.......
از اونجا که با دوستان در حال رفتن به کلاس وزین و بسیار جالب جامعه شناسی بودم بی هیچ معطلی و ناز کردن و آخ و اوخ گفتن لنگان لنگان راه افتادم و بر سر کلاس حاضر شدم.......
با هزار مصیبت خودمو به خونه رسوندم ........ از بدو ورودم به خونه دعواهای دایی و زندایی شروع شد که چقدر مامان و بابات باید سر به هوایی تو رو تحمل کنند
دایی جان معاینات خودشو شروع کرد...... اون مچ پامو بالا و پایین میکرد و منم با اجازتون جیغ میکشیدمو اشک میرختم.......
رباط پات کش اومده و منم تو اینجور مواقع پای مریض رو گچ میگیرم...... همین که دایی جان اینو گفت انگار یه لیوان که هیچی یه تشت آب سرد خالی کردند رو سرم !
آخه من با یه پای گچ گرفته و یه کیف پر از کتاب و صد البته عصا چه جوری از این پله های اتوبوس و دانشگاه بالا و پایین کنم؟؟!!
این شد که متوسل شدم به زندایی جان....... که دستم به دامنت لااقل تو منو درک کن و یه لطفی بکن و این دایی جان سرسخت رو راضی کن تا از گچ گرفتن پام منصرف بشه.......
خلاصه سرتونو درد نیارم بالاخره دایی جان با کلی نق زدن که بعدا واست مشکل ساز میشه و من جواب مامان و بابات رو چی بدم راضی شد.
منم خوشحال خوشحال اومدم بلند شم از سرجام که دایی جان داد کشید که بشین کجا داری فرار میکنی؟؟
حالا که از گچ فرار کردی باید پاهاتو بانداژ کنم...... دیگه ایندفعه ترسیدم دم بربیارم و به بانداژ راضی شدم
این شد که حدودی یک ماهی با بانداژ در محیط دانشگاه رفت و آمد کردم تا اینکه بالاخره یه روز دایی جان امر فرمودند که میتونی بانداژ و باز کنی اما باید قول شرف بدی که سر به زمین باشی..... منم یه چشم خشکل بهش گفتم.....
اما...... اما این قول دادن و سر به زیر بودن من یه هفته هم طول نکشید و شدم همون آدم قبلی البته با کمی تغییرات که کمتر زمین خوردم و سر به هواییم محدود شد به ۳ بار پیچ خوردن پام و ۲ بار افتادنم از پله های پردیس و ۴ بار خوردن به زمین توی پله های خوابگاه بچه ها......
خدا این نمونه لجبازی ها و بی اعتمادی رو نصیبتون نکنه....
الهی آمین
